وقتی به عشق و رنگ پنهانی اش فكر می كنم، احساس می كنم كه اشك ها در دلم می لرزند. امروز می توانم بفهمم كه عشق ورزیدن، عمل كردن و رنج بردن، زنده بودن است. امروز می فهمم كه برای خاطر كسی كه دوستش دارم، رنج های بسیاری خواهم برد... و این واقعیت است...
...دلم تنگ است... ...نمي دانم ز تنهايي پناه آرم کدامين سوي... ...پريشان حالم و بي تاب مي گريم و قلبم بي امان محتاج مهر توست... ...نمي داني چه غمگين رهسپار لحظه هاي بي قرارم من... ...به دنبال تو همچون کودکي هستم و معصومانه مي جويم پناه شانه هايت را که شايد اندکي آرام گيرد دل... ...دلم تنگ است... ...و تنهايم و تنهايي به لب مي آورد جانم... ...بيا تا با تو گويم از هياهوي غريب دل که بي پروا... ...تلنگر مي زند بر من و مي گويد به من نزديک نزديکي... ...به دنبال تو مي گردم به سويت پيش مي آيم... ...چه شيرين است پر از احساس يک خوشبختي نابم... ...پر از اميد سبز خواب ديدارم و مي خواهم که نامت رو به لوح سينه بنگارم... ...و نجوايي کنم در دل و گويم تا ابد : ......من دوســــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم....